














نمیدانم این سلسله غم و اندوه را که حلقه های آتشین او
هیکل نحیف مخلوق را میفشارد از چه رو،حیاتش نامند.
این حرکت غیر ارادی که در مدار منشوش و نا منظمی
انجام میگیرد،به چه مناسبت زندگیش می گویند.
اگر زندگی و ادامه آن فقط این دوره سخت و تعب انگیز که
وابسته اوست!اگر میل به بقا برای چنین مدت معدود
و غیر قابل تحملی می باشد که آدم راغب آنست
چه خیال باطل و آرزوی شومی است.
اگر پیش رفتن در این محیط تاریک منتهی بمغاک و مهیب و
سقوط رعب آوریست این حرکت بهتر آنست که صورت نگیرد.
من از این هستی ده روزه به تنگ آمده ام
وای بر خضر که محکوم به عمر ابد است
چه ساعت خوش و دقایق روح پروری است زمانی که این
پرده مبهم از روی بدن بر چیده شده پاره شود.
خواهی گفت که بیچاره دیوانه شده است و این روزهای درخشان
و فرح انگیز که مایه نشاط و سعادت است به رنج و سختی
متهم کرده .
محبوب من برای تو که در فضای محیط خود تفریح میکنی
برای سر کوچک و قشنگ تو که جوش و خروشی جز علاقه به حیات
و گردش ندارد برای جهاز تنفس ظریف تو که غیر از بلع هوای
صاف و منزه باغها میلی در خود احساس نمی نمایید.
زندگانی ساده و در عین حال قابل پرستش است تو حق داری روح
لطیف و پاک تو در فضای آرام لایتناهی مجهولی درهر
صورت مملو از سرور و شادی است میپرد،اما
حس نمیکنید که در ماوراء این محیط دلپذیر امکنه ای وجود دارد که
جایگاه مارهای عجیب توهمات و خیالات است.
ای مرگ بیا،بیا که ساعتها انتظار تو را دارم.
هیچ کس به من علاقه ندارد همه از من بیزارند.
بنابراین بر تمام شدن چه افسوس توان خورد؟
بهتر این است که فراموش کنیم و فراموش شویم.
ای مرگ بیا،بیا که ................

مرا فراموش مکن
هنگامی که سفیده صبح آهسته در قصر پر از نشاط خود را بر روی
خورشید میگشاید،مرا به خاطر بیاور.
هنگامی که رب النوع تاریکی از زیر پرده شب که در اثر تابش
انوار صبح نقره ای رنگ شده و متفکرانه میگذرد نرا به خاطر بیاور.
هنگامی که قلب تو از مژده خبرهای مسرت بخش در سینه میطبد
تاریکی سب افکار شیرین گذشته ات را بیادت میاورد :
از انتهای جنگل صدایی به تو میگوید:
مرا فراموش نکن
وقتی که دست تقدیر برای مدت نا معلومی مرا از تو جدا کرد،
غم و غصه دور زمان قلب ناامید را پژمرده و افسرده کرده مرا به خاطر بیاور.
عشق غم انگیز مرا بیا آور به لحظه ای که برای ابد با تو وداع کردم فکر کن.
بدان که دوری و طول زمان عشق و محبت ترا از قلبم خارج نمی کند.
تا موقعی که قلب من در سینه میطبد بتو میگوید:
مرا فراموش نکن
هنگامی که قلب شکسته ام برای همیشه در زیر خاک سرد مدفون
شد ، مرا به خاطر بیاور .
هنگامی که گلی تنها به آهستگی روی قبر من روئید مرا به خاطر بیاور.
دیگر در این دنیا هرگز ترا نخواهم دید.
اما روح جاویدان من چون معشوقه ای مهربان بنزد تو خواهم شتافت.
مرا فراموش نکن
در یک شب سیاه،همانسان که مرگ هست
قلب امید در بدرومات من شکست!..
***
سر گشته و برهنه و بیخانمان،چوباد
آنشب،رمید قلب من،از سینه و فناد:
زار و علیل و کور..
بر روی قطعه سنگ سپیدی که آنطرف:
در بیکران دور...
افتاده بود،ساکت و خاموش،روی کور
گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار
در سایه سکوت رزی،پیر و سوگوار
***
بیتاب و ناتوان و پریشان و بیقرار
بر سر زدم،گریستم،از دست روزگار
گفتم که ای ترا بخدا،سایبان پیر!
با من بگو،بگو ! که خفته در این گور مرگبار؟
کز درد مرگ وی ، این قلب اشکبار...
خود را در این شب تنها و تار کست؟
پیر خویده پشت؟!
***
جانم به لب رسید،بگو قبر کیست این؟
یک قطره خون چکید،بدامانم از درخت
چون جرعه ای شراب غم،از دیدگان مست!..
فریاد بر کشید که ای مرد تیره بخت!
بر سنگ سخت گور نوشته است هر چه که هست..
بر سنگ گور
از بیکران دور
با جوهر سرشک
دستی نوشته بود:

امشب دوباره خاطره آخرین نگاه
بیدار گشته در دل ماتم فزای من
آنسان ز یاد خویش برون رفته ام که باز
ترسم عیان کند دل من ماجرای من
در لابلای عطر دل انگیز پونه ها
دیگر نمی خزد ز لب ما سرود عشق
همراه موجهای کف آلود آب ها
دیگر نمیرود همه شب یادبود عشق
رفت آنکه شامگه من و تو در کنار هم
زیر درخت خنده مستانه میزدیم
با دستهای لاغر و انگشت های خویش
گیسوی سبزه را به چمن شانه میزدیم
با لای لای گرم و نوازشگر نسیم
رفتی به خواب خرم و آسوده شامگه
غافل از آنکه چهره خندان و شاد تو
تابنده بود در دل شب زیر نور ماه
اکنون به یاد لذت دیدار آخرین
اشکی فشاندمت بشب تار انتظار
دادم بدست باد پیام وفای خویش
















در خواب ناز بودم شبي . . .
ديديم کسي در مي زند . . . 
در را گشودم روي او . . .
ديدم غم است در ميزند . . .
اي دوستان بي وفا . . .
از غم بياموزيد وفا . . .
غم با آن همه بيگانگي . . .
هر شب به من سر مي زند

دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی
دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی
دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی
دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی
دوستت دارم چون عزیز منی
خیلی دوستت دارم
همسر گلم

این گل و شعر را تقدیم میکنم به همسر گلم که بیشتر از جانم دوستش دارم