تبليغاتX
!در اغوش ساحل !
!به وبلاگ کوچیکتون محمد خوش اومدین!
 شعر و عکس جدید

 

كاش مي ديدم، چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري ست

http:/tina-love/.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/  

تو نیستی که ببینی           

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري ست!

چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست!

چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است!

                      

http:/tina-love/.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/  

تو، كيستي كه من اين گونه ، بي تو بي تابم؟

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم.

تو چيستي، كه من از موج هر تبسم تو

بسان قايق سر گشته، روي گردابم!

       http:/tina-love/.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/    

بيد مجنون، زير بال خود، پناهم داده بود!

در حريم خلوتي جان بخش، راهم داده بود.

آه، اي آرامش جاويد! كي آيي به دست؟

آسمان، يك لحظه، حال دلبخواهم داده بود!

      http:/tina-love/.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/      

اي همه مردم، در اين جهان به چه كاريد؟

عمر گرانمايه را چگونه گزاريد؟

هر چه به عالم بود اگر به كف آريد

هیچ نداريد اگر كه عشق نداريد.

واي شما دل به عشق اگر نسپاريد

گر به ثريا رسيد هيچ نيرزد

عشق بورزيد

دوست بداريد.

 


همه مي پرسند:

چيست در زمزمه ي مبهم آب؟

چيست در همهمه ي دلكش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد؟

روي اين آبي آرام بلند،

كه ترا مي برد اينگونه ،به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش كبوترها؟

چيست در كوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده ي جام؟

كه تو چندين ساعت

مات و مبوت به آن مي نگري؟

به تو مي انديشم ،

اي سراپا همه  خوبي،

تك و تنها به تو مي انديشم،

همه وقت،

همه جا،

من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم،

تو بدان اين را،تنها  تو بدان.

تو بيا،

تو بمان،با من تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو تاب!

من فداي تو،به جاي همه گل ها تو بخند!

اينك اين من، كه به پاي تو در افتادم باز،

ريسماني كن كه از آن موي دراز،

تو بگير،

تو ببند!

تو بخواه!

پاسخ چلچله ها را تو بگو،

قصه ي ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من،تنها تو بمان!

در دل ساغر هستي تو بجوش

من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي است،

آخرين جرعه ي اين جام  تهي را تو بنوش!

                                           

 

                                           



بازم  امشب  تو  اتاقم  جای   چشمات  خالیه

دیوونه   شدم   دیگه ،   دیوونگی   چه   حالیه!

همیشه  می ترسم  از  روزی  که  بری  ،  نباشی

توی  لحظه های  سرد ،  عطر  خوشی  رو  نپاشی

نمی دونم چطوری عمرم بی چشمات سر میشه

آخه   تو  دلت   میاد ،   باغ  گلم   پرپر   بشه؟

بشمار  یه ثانیه رو ، قد یه سال طول می کشه

توی  هر ثانیه ،  این زهرِ که چشمام  می چشه

توی  این  دنیا  که  جز  غم ، کسی یار  ما نبود

تو  شدی   تنها   امید ،   دل   بی کس  و  کبود

بی  تو  لبهام  دیگه  نایی  واسه   گفتن   نداره

تو   بهار  من  بری ،  گل   که  شکفتن   نداره!

این یکی می شکنه میره ، اون  یکی  نامهربون

تو بودی تنها کسی که قلب من می گفت بمون

حالا  می مونی همیشه، می دونم، پر می گیرم

با تو باشم خوب من، باز عشق و از سر میگیرم.

                           

  


                      

احـــســــاس

عشق ورزيدن خطاست حاصلش ديوانگي ست

 عشق ها بازيچه اند عاشقان بازيگر اين بازي طفلانه اند عشق کو ؟!

 عاشق کجاست ؟!

 معشوق کيست؟

*************************

عشق خام ميگه:

 چون به تو نياز دارم دوستت دارم ،

عشق پخته مي گه :

چون دوستت دارم بهت نياز دارم.

 

** 

****************************

ميدوني چرا بعضي شبها زود صبح مي شه؟؟؟؟؟؟

چون خورشيد

هم دلش براي چشماي تو تنگ ميشه.

*****

**************************

مي گن خدا ابر رو به گريه در

 مياره تا گل بخنده پس هر وقت بارون اومد

 يادت نره بخندي

 

***********************

 

خوشبخت ترين پسر کسي هست

که اولين عشق يه دختر باشه

و خوشبخترين دختر کسي هست که آخرين عشق يه پسر باشه.!.

 

*********************

گر چه از دوري اين فاصله ها

 مأ يوسم از همين فاصله دور تو را مي بوسم.................

********

******************

خوشبخت ترين انسان کسي است

 که خداوند دلي پر از

 احساس به او داده باشد!

* * * *


میدونی...

تنها یی هم یه جورایی

چطور بگم؟

آره یه جورایی خیلی خوبه..

کم کمش اینه که ادم

خیالش راحته که...

وقتی شب خابید و روزش که از خواب بلند

شد

کسی رو نداره که

ناراحت این باشه که آیا هنوز دوستش داره یا نه

آره

واقعا هم یه موحبت الهیه

باید من و همه اونای که تنها هستن باید شکر کنن که تنها شده هم دمشون

آره

خیلی قشنگه که.

در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در میزند

در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند

ای دوستان....

ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید

وفا

غم با آن همه بیگانگی

هر شب...

آره هر شب به من سر میزند

 

شايد آن روز كه سهراب نوشت :

 تا شقايق هست زندگي بايد كرد

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي

 

هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست


یادتونه

 


میگفتم می خوام شعرای 


 

 

خودمو بزارم تو وبلاگم اینم شعرام

 

 

 


که با یه مقدمه خیلی زیبا شروع میشه

 

 

حتما همشو بخونین

 

 

 

غزل الاها


 

 

امشب به تمامه پروانه ها بگوئید که بر میز مطالعه

 

 تفکر هیچ شمعی را روشن نمی کنم پس

 

منتظر صاعقه

کبریت نمانند . چندی است در باغ کنار نهر

 

یک برکه اجاره کرده ام و هر شب سمفونی

 

غورباقه........

امشب باید غزل الاهای ذهنم را به نهر بزرگ

 

 و گل آلود برسانم تا اگر از سد شهر ماهی ها

 

 گذشتند دو رکعت شمیم شب بو به جای آورند آه ه ه 

 

باور کنید اگر قبض و بسط تبسم نباشد

 

سنجاقک ها به عروسیه لاله عباسی نخواهند

 

 رفت و تمشکها اتحاد تیغ را از خاطر نخواهند

 


 برد .

 

باید غزل الاها را آزاد گذاشت تا در رودخانه

 

سیال تفکر شنا کنند باید درخط مثنوی به قایق

 

 سواری معنوی مشغول شد .

 

دیشب همین دیشب وقتی که تازه افسانه رستم و سهراب را به

 

پایان می رساندم تهمینه ی رویا به گذر سیاوش

 

 از آتش دعوتم کرد .و دو پلک نوشداروی

 

 


صداقت به جامم ریخت .

 

من منطق الطیر را در مکتب کبوتر خواندم تا توانستم با پرستوه

 

ا هم سخن شوم . باور کن از تمامه پروانه ها

 

 پروازپرسترم و چندیست اعتیاد شب بو گرفته ام .

 

 باید غسل شبنم گرفت و شب را تا صبح جیر جیرک نوشید.

 

فردا به محکمه خورشید خواهم رفت و

 

 شکوائیه اشکهایم را تقدیم رودخانه خواهم کرد تا همه ی

 

 ستارگان بدانند که آیینه ها نیز عاشق شده اند.

 

باید به نهادینه شدنه آفتاب پرست توجه

 

بیشتری  کرد .به راستی آیا این واقعیت دارد

 

که شلال گیسوی آبشار  از سخن با آیینه به هم  می خورد ؟

 

بگذار با کرکیت مژگانم پلک پلک تصویر

 

 نگاهش را بر لوح خاطرات گره گره باستانه نمایم

 

.این ارث یک عمر مجننون شدن است .

 

تا کی باید دجله دجله فرات لبها را بر تشنه گان ببندیم.

 

 من به حافظ شکایت میبرم که ولی

 

شناسان نگاهت کوچ را از پرستو آموخته اند .

 

چندیست به بازار نرفته ام و نرخ امروز شقایق

 

 را نمی دانم ای کاش زنبق از این طرفها می گذشت

 

 تا ضربان نرگس را سئوال میکردم.

 

و برای پیچکها کمی بخور بغض می فرستادم.

 

امروز بازار مومیایی فروش ها گرم است و

 

 هر روزه عده ای از پروانه ها بازو های شکسته

 

 تاک را آتل تبسم میبندند .

 

 

باور کن بین من و دختران تبسم

 

 تو فقط یک جیغ رس شب بو فاصله است و همین فردا اولین

 

قانون ترجمه ی

 

چشم و آیینه به تصویب نگاهت خواهد رسید .

 

یک پیاله خواجه را بردار و با آن تمام آیینه ها

 

 را زنگار زدایی کن.بگذار فردا آوازه نور از

 

 گلدسته ترین آیینه ها به مشام برسد و

 

یک پلک باران را با تو به تفسیر بنشینم . بگذار کلاغها

 

 به ساز خود راه رفتن کبک را تقلید کنند و

 


 روباه پرهای طاووس را به خود ببندد . ما دل به

 

آبشار خواهیم داد . و تصویر یاس را در ابگیر غزل الاها به نظاره خواهیم نشست دعا کن باد

 

 های موسمی خرابی به بار نیاورند ...... آمین


 

 


 

لبخند زخم

 

جام مرا از شوکران سرشار کردند

 

دیشب همین دیشب مرا بر دار کردند

 

دیشب همین دیشب نبودی تا ببینی

 

پاییز را باغ دل تکرار کردند

 

پشت تمام نارونها سایه افتاد

 

وقتی حصار باغ را از خار کردند

 

انشب مرا سرشار از رویا ی چشمت

 

با بانگ پای قاصدک بیدار کردند

 

حتی تبسم بر لب دیوار خشکید

 

وقتی که سرو باغ را الوار کردند

 

بگذار تا لبخند زخمم را ببینند

 

 

آنان که در افتادنم اصرار کردند

 


 

 


 

 

کابوس اهورایی

 

گم می کنم در چشم تو تنهائیم را

 

یک دامن آشفته از شیدائیم را

 

ای خوب رخ بنما که خواهم با تو گویم

 

کابوس باران خورده ی تنهائیم را

 

آشفته تر از این اگر خواهی بگویم

 

آشفتگی های دل دریایم را

 

ای یوسف مصری اگر روزی بیایی

 

وقف نگاهت می کنم بینائیم را

 

عاشق اگر رسوا کند معشوق خود را

 

بگذار تقدیمت کنم رسوائیم را

 

آخرزمانی در صفای چشم سبزت

 

دعوت کن ای خوبدل شیدائیم را

 

 

 

 

مکتب عشق

 

 

مکتب عشق همین است خطر باید کرد

 

همچو مردان ره دوست سفر باید کرد

 

چونکه ما را زگلستان ارم کرد جدا

 

باز از دانه ممنوعه حذر باید کرد

 

این گلستان که در ان لاله و ریحانی نیست

 

تا گلستان  پر از لاله سفر باید کرد

 

چشم بگشای اگر مرد سفر با مایی

 

پیش تیر نگه ای سینه سپر باید کرد

 

سقف این رودخانه ی ویرانه ببین آب آورد

 

فرصتی دست دهد سقف دگر باید کرد

 

امشب این مثنوی ندبه چو عشاق بخوان

 

با دعا در دل آیینه اثر باید کرد


 

 

 

 

 

حاجت دیرینه

 

 

بگذار بگویم غم تنها شدنم را

 

یک عمر پریشانی و رسوا شدنم را

 

یک عمر پریشانم و جز دوست ندانستم

 

شیرین من این عاشق لیلا شدنم را

 

مردابم و خاموش بیا باز روا کن

 

این حاجت دیرینه ی دریا شدنم را

 

تا غم تنهایی خود ترد شکستم

 

یک دوست نبردست غم تنها شدنم را

 

بازآ که فقط با تو بگویم

 

 ای یوسف من زلیخا شدنم را

 

 

 

 

 

دیر گردید

 

 

بیا دیگر که دیگر دیر گردید

 

دل از هجران تو دلگیر گردید

 

درون قابی از آیینه امشب

 

ترکهای دلم تصویر گردید

 

چنان در انتظارت ماندام من

 

که دل در نوجوانی پیر گردید

 

چو بشکستی دل آیینه وارم

 

نگاهت در دلم تکثیر گردید

 

خیالت دوش چون آمد به خوابم

 

غزلهایم پر از تکبیر گردید

 

هجوم زرد بود و کودک دل

 

اسیر پنجه ی تقدیر گردید


 

 

 

 

 

ناز تو

 

باز در سینه ملالیست نمیدانم چیست

 

بغض زیبا و زلالیست نمی دانم چیست

 

یا که طرز نگه مست تو چیزی کم داشت

 

یا دل از وسوسه خالیست نمیدانم چیست

 

این که گفتی غزل و مثنوی و قطعه نبود

 

شعر زیبای شمالیست نمی دانم چیست

 

شعر تو زمزمه ی ناز و ادا یا غضب است

 

هر چه باشد همه عالیست نمی دانم چیست

 

باورت هست که تو ناز کنی من بکشم

 

ناز تو حرف اهالیست نمی دانم چیست

 

داده ای وعده ی وصلم  که بیایی اما

 

باز در سینه ملالیست نمی دانم چیست

 

اینکه بر دیده ی من باز تو پا بگذاری

 

مثل خوابیست.خیالیست نمیدانم چیست

 

 


|+| نوشته شده توسط اقا محمد در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386  |
 تقدیم به عشقم مریم

پیشرو - جهنم ساکت - از همتون بیزارم

سخته مگه نه ؟ اگه عکس منو و رپ .
تو آلبوم نداشت و دست من و رپ
می کردن و شهرت نبض منو زد
واسه بیدار موندن و خوندن از من
پس کوش اصلا اوناهایی که دور و برمن می چرخیدن
حالا وقتی منو میبینن پز میدن
رفیقای من به خاطرم می جنگیدن
همه رفتن و اومدن تا فهمیدن
منم کسی شدمو ترسیدم و ترجیهاً
کنار گذاشتم نقاب گذاشتن
هزار بار پشتم
شنیدم حرفایی که انگار با دشمن
دست دادم بدحالم از کارم پشیمونو من ذاتاَ
بد شانسم
من مردم و آدما هم ذهنمو شستن و اگه کسی رو نبینم نمیتونم عقدمو خالی کنم

 
نمی خوام اصلا کنارتون باشم
من خستم از همتونم بیزارم
اینو کتبا مینویسم و شاید
دیگه دیدن شماها نباشه عادت
نمی خوام اصلا کنارتون باشم
من خستم از همتونم بیزارم
اینو کتبا مینویسم و شاید
دیگه دیدن شماها نباشه عادت


مادر من چرا داد سر من زد و گفت
پول می خوام و آخرشم جون کندم و دادم
آخر سر فهمیدم که پیشروئه آخر خط
کسی رضا رو نمیخواد
پس خدایی نمیاد
که از بالا سر ببره بالاتر
اگه حالا من قدم بر میدارم
من بدم بدم چون بیمارم
حالم هیچ وقت سر جاش نیستو ریختو پاشه ذهنم
اونقد که پیشرو پاشه که خود زنی کنه
ولی بگو آخه تا کی
من رضا رو میخوام
از ندایی الهام به من میشه که حرفامو اقرار کنم
انگار شدم تسلیم ابهام
اگه من دست خودم بود دیگه نمی خوندم
آخه عقده کناره منه نمیره اونور


نمی خوام اصلا کنارتون باشم
من خستم از همتون بیزارم
اینو کتبا مینویسم و شاید
دیگه دیدن شماها نباشه عادت
نمی خوام اصلا کنارتون باشم
من خستم از همتونم بیزارم
اینو کتبا مینویسم و شاید
دیگه دیدن شماها نباشه عادت


میخوام حرفامو یکی درک کنه
مگه ترد شده از ذهنتم
که من شعر بگم و تو از دین من
سو استفاده کنی تو از قید من
همینه که تا شماها رو میبینم غیب میشم
من شعرام معنیش سنگینه
هر کی که شنیده نفهمیده
پس عکس منو تو چرا وقته تفریحت
میگیریو میگی رضا شاخه ترجیحا
نگیر بهتره تا وقتی تشخیصم
ندادی که هویت و حرف من چین؟
بفهم که هفت روز هفته درگیرم
ولی شما به خاطر اسمم نزدیکم هستید
تا وقتی که فعلا من اینم
از من بکشین بیرون چون زندگی دارم
بدون اگه حرفامو درک کنی خوشحالم


نمی خوام اصلا کنارتون باشم
من خستم از همتونم بیزارم
اینو کتبا مینویسم و شاید
دیگه دیدن شماها نباشه عادت
نمی خوام اصلا کنارتون باشم
من خستم از همتونم بیزارم
اینو کتبا مینویسم و شاید
دیگه دیدن شماها نباشه عادت

 


Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons 

باید فراموشت کنم 

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم ...



 

            

عشق هيچگاه به مقامي نميرسد تا شما مدعي شوي كه آن را ميشناسي . عشق هرگز خردمند نميشود , و اين خرد اوست .همواره در حال اموختن است . و از انجا كه راهبر هم خود در حال اموختن است پش اعمال قدرت وجود ندارد . ارتباط بين بالادست و زير دست يا قدرت موردي پيدا نميكند يا در واقع نبايد موردي پيدا كند , چون عملا اموزش در يك فضاي باز و ازاد اتفاق مي افتد . كودك و نوجوان , براي پيشرفت نياز به ازادي دارند , نياز به فضاي مستقل تا بتوانند خود را بشناسند . ترس از بالادست نه به كودك و نه به كس ديگري براي رشد كمك نميكند

 

                              


   دوست داشتن يعني

 

                                     


             
                                  دوست داشتن يعني
                                  گلي به دستت مي دهم
                                  تا دروازه اي  به گلستاني بگشائي
 

 
                                  آينه هاي موازي
                                   دوست داشتنم را
                                   وسعت مي دهند
 
                                   

                                     دوست داشتني
                                     چرا نمي شوم 
                                     در چشم ماهي ؟
  
 

                                     عقربه که تند تر مي چرخد
                                      دوست داشتنم
                                      گر مي گيرد
 
                                   
                                     ازمن مرنج
                                     تلاش کن
                                     د وستت بدارم 
 
  

                                     صداي بارش باران
                                     نمي گذارد بگويم
                                      دوستت دارم
 
                                    

                                       از درخت دوست داشتن
                                       اگر مي تواني
                                        پيچک ترديد را جداکن
 

                                           درخت تنهائيم را
                                           با دوست داشتن
                                            تزيين کردم
 
                                     

                                          همه چيز گران و سخت شده
                                           دوست داشتن فقط
                                           ارزان است و ساده
 
 
                                          تا گل محمدي حسد نورزد
                                          دوست داشتنت را
                                          پنهان کردم 
 
                                  
 
                                         حس دوست داشتن
                                         به قشنگي دوست داشتن نيست
 
 

                                          تا دوستش نداشتم
                                          ندانستم
                                          که دوستش دارم
 
                              

                                       چون دوستت دارم
                                       سخت ترين کلام
                                       « دوستت دارم » گفتن است
 
 

                                      دلت مي خواهد
                                       دوست بداري يا دوستت بدارند
                                       اگر مي خواهي دوست بداري
 

گل من گريه مكن
گل من گريه مكن
كه در آينه ي اشك تو غم من پيداست
قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست

گل من گريه مكن
سخن از اشك مخواه
كه سكوتت گوياست
از نگه كردنت احوال تو را مي دانم

دل غربت زده ات
بي نوايي تنهاست
من و تو مي دانيم
چه غمي در دل ماست

گل من گريه مكن
اشك تو صاعقه است
تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي
بيش از اين گريه مكن

كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي
من چو مرغ قفسم
تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي
گل من گريه مكن

كه در آيينه ي اشك تو غم من پيداست
قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
دل به اميد ببند
نا اميدي كفرست

چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگريز
در دندان تو در غنچه ي لب زيباست
گل من گريه مكن

 

 
|+| نوشته شده توسط اقا محمد در شنبه دهم شهریور 1386  |
 شعر و عکس

نمیدانم این سلسله غم و اندوه را که حلقه های آتشین او

هیکل نحیف مخلوق را میفشارد از چه رو،حیاتش نامند.

این حرکت غیر ارادی که در مدار منشوش و نا منظمی

انجام میگیرد،به چه مناسبت زندگیش می گویند.

اگر زندگی و ادامه آن فقط این دوره سخت و تعب انگیز که

وابسته اوست!اگر میل به بقا برای چنین مدت معدود

و غیر قابل تحملی می باشد که آدم راغب آنست

چه خیال باطل و آرزوی شومی است.

اگر پیش رفتن در این محیط تاریک منتهی بمغاک و مهیب و

سقوط رعب آوریست این حرکت بهتر آنست که صورت نگیرد.

من از این هستی ده روزه به تنگ آمده ام

وای بر خضر که محکوم به عمر ابد است

چه ساعت خوش و دقایق روح پروری است زمانی که این

پرده مبهم از روی بدن بر چیده شده پاره شود.

خواهی گفت که بیچاره دیوانه شده است و این روزهای درخشان

و فرح انگیز که مایه نشاط و سعادت است به رنج و سختی

متهم کرده .

محبوب من برای تو که در فضای محیط خود تفریح میکنی

برای سر کوچک و قشنگ تو که جوش و خروشی جز علاقه به حیات

و گردش ندارد برای جهاز تنفس ظریف تو که غیر از بلع هوای

صاف و منزه باغها میلی در خود احساس نمی نمایید.

زندگانی ساده و در عین حال قابل پرستش است تو حق داری روح

لطیف و پاک تو در فضای آرام لایتناهی مجهولی درهر

صورت مملو از سرور و شادی است میپرد،اما

حس نمیکنید که در ماوراء این محیط دلپذیر امکنه ای وجود دارد که

جایگاه مارهای عجیب توهمات و خیالات است.

ای مرگ بیا،بیا که ساعتها انتظار تو را دارم.

هیچ کس به من علاقه ندارد همه از من بیزارند.

بنابراین بر تمام شدن چه افسوس توان خورد؟

بهتر این است که فراموش کنیم و فراموش شویم.

ای مرگ بیا،بیا که ................

 


http://www.bgreetings.com/ecards/flowers/virtual_bouquets/01.gif

مرا فراموش مکن

هنگامی که سفیده صبح آهسته در قصر پر از نشاط خود را بر روی

خورشید میگشاید،مرا به خاطر بیاور.

هنگامی  که رب النوع تاریکی از زیر پرده شب که در اثر تابش

انوار صبح نقره ای رنگ شده و متفکرانه میگذرد نرا به خاطر بیاور.

هنگامی که قلب تو از مژده خبرهای مسرت بخش در سینه میطبد

تاریکی سب افکار شیرین گذشته ات را بیادت میاورد :

از انتهای جنگل صدایی به تو میگوید:

مرا فراموش نکن

وقتی که دست تقدیر برای مدت نا معلومی مرا از تو جدا کرد،

غم و غصه دور زمان قلب ناامید را پژمرده و افسرده کرده مرا به خاطر بیاور.

عشق غم انگیز مرا بیا آور به لحظه ای که برای ابد با تو وداع کردم فکر کن.

بدان که دوری و طول زمان عشق و محبت ترا از قلبم خارج نمی کند.

تا موقعی که قلب من در سینه میطبد بتو میگوید:

مرا فراموش نکن

هنگامی که قلب شکسته ام برای همیشه در زیر خاک سرد مدفون

شد ، مرا به خاطر بیاور .

هنگامی که گلی تنها به آهستگی روی قبر من روئید مرا به خاطر بیاور.

دیگر در این دنیا هرگز ترا نخواهم دید.

اما روح جاویدان من چون معشوقه ای مهربان بنزد تو خواهم شتافت.

 مرا فراموش نکن


                                      

در یک شب سیاه،همانسان که مرگ هست

قلب امید در بدرومات من شکست!..

***

سر گشته و برهنه و بیخانمان،چوباد

آنشب،رمید قلب من،از سینه و فناد:

زار و علیل و کور..

بر روی قطعه سنگ سپیدی که آنطرف:

در بیکران دور...

افتاده بود،ساکت و خاموش،روی کور

گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار

در سایه سکوت رزی،پیر و سوگوار

***

بیتاب و ناتوان و پریشان و بیقرار

بر سر زدم،گریستم،از دست روزگار

گفتم که ای ترا بخدا،سایبان پیر!

با من بگو،بگو ! که خفته در این گور مرگبار؟

کز درد مرگ وی ، این قلب اشکبار...

خود را در این شب تنها و تار کست؟

پیر خویده پشت؟!

***

جانم به لب رسید،بگو قبر کیست این؟

یک قطره خون چکید،بدامانم از درخت

چون جرعه ای شراب غم،از دیدگان مست!..

فریاد بر کشید که ای مرد تیره بخت!

 بر سنگ سخت گور نوشته است هر چه که هست..

                                             بر سنگ گور

                                             از بیکران دور

                                             با جوهر سرشک

                                             دستی نوشته بود:


امشب دوباره خاطره آخرین نگاه

بیدار گشته در دل ماتم فزای من

آنسان ز یاد خویش برون رفته ام که باز

ترسم عیان کند دل من ماجرای من

 

در لابلای عطر دل انگیز پونه ها

دیگر نمی خزد ز لب ما سرود عشق

همراه موجهای کف آلود آب ها

دیگر نمیرود همه شب یادبود عشق

 

رفت آنکه شامگه من و تو در کنار هم

زیر درخت خنده مستانه میزدیم

با دستهای لاغر و انگشت های خویش

گیسوی سبزه را به چمن شانه میزدیم

 

با لای لای گرم و نوازشگر نسیم

رفتی به خواب خرم و آسوده شامگه

غافل از آنکه چهره خندان و شاد تو

تابنده بود در دل شب زیر نور ماه

 

اکنون به یاد لذت دیدار آخرین

اشکی فشاندمت بشب تار انتظار

دادم بدست باد پیام وفای خویش


در خواب ناز بودم شبي . . .

   ديديم کسي در مي زند . . .

     در را گشودم روي او . . .

       ديدم غم است در ميزند . . .

         اي دوستان بي وفا . . .

            از غم بياموزيد وفا . . .

                غم با آن همه بيگانگي . . .

                    هر شب به من سر مي زند


 

دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

دوستت دارم چون عزیز منی

خیلی دوستت دارم

همسر گلم

این گل و شعر را تقدیم میکنم به همسر گلم که بیشتر از جانم دوستش دارم

|+| نوشته شده توسط اقا محمد در شنبه سوم شهریور 1386  |
 شعر و... عالیه

    

.......................

 

  توي اين شهر بزرگ ،

 

                              آدما خونه دارن ، كفترا لونه دارن

 

                                             من كدومم كه نه يك لونه ، نه يك خونه دارم ؟

 

     شايد اون شقايقم كه كنج باغچه در مياد

 

                          تك و تنها مي مونه تا حوصله اش به سر مياد

 

                                                  آخرش تو اوج غربت ميشه پرپر ميميره

 

    نه تولدش كسي رو خوشحال مي كنه

 

                      و نه بعد مردنش كسي سراغش مي گيره

 

                                   ولي نه ته دلش حس مي كنه با اون گل مريم الفت ديرينه داره

 

    آخه مريمه كه فقط مثل اون يه دل بي كينه داره

 

                    شايد اون شقايقي كه دلش مي خواست بميره ،زنده بمونه

 

                                                                   آخه اون فكر مي كنه كه

 

                     مريم هم دوستش داره

 

                                                       خوب !

 

      واسه زندگي هم

 

                               همين بهونه كافيه !!!!


عشق بزرگترین هدیه خداست .

هنر آن را بیاموز. آواز آن و جشن آن را بیاموز

عشق نیازی قطعی است.

درست همان گونه که جسم بدون غذا نمی تواند زنده بماند

بدون عشق روح را یارای زنده ماندن نیست.

عشق غذای روح است.

آغاز گر همه چیزهای باشکوه است .

عشق در بارگاه ملکوتی است.

*******

کسی که به خودش عشق می ورزد از عشق بسیار لذت میبرد.

چنان سرشار از لذت است که کم کم عشق لبریز میگردد

و دست یازیدن بر دیگران را آغاز میکند .

باید هم چنین باشد!

اگر عشق را زندگی کنی

 باید آن را با دیگران قسمت کنی.


یه روز دوستی از عشق پرسید:

فرق ما دو تا چیه؟

عشق گفت:تو با یه سلام شروع می شی ولی من با یه نگاه

 عشق از دوستی پرسید:

 حالا از نظر تو فرق ما دو تا چیه؟

دوستی گفت:من با یه دروغ تموم می شم و تو با مرگ.


   اولش همه شکل هم هستیم   
   کوچولو و کچل   
   حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است   
   با اولین گریه بازی شروع میشه   
   هی بزرگ می شیم   
   بزرگ و بزرگتر   
   اونقدر بزرگ که یادمون میره   
   یه روز کوچولو بودیم   
   دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست   
   حتی صداهامون   
   گاهی با هم می خندیم   
   گاهی به هم!   
   اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده   
:
   واسه بردن بازی دیگه به اندازه ی قدیم فرصت نداریم!
   

   اما هنوز هم سعی می کنیم برنده باشیم!!!


 حالا کفشاتو نگاه کردی؟؟

دو عاشق . دو همراه که بی هم میمیرن

با هم خاکی میشن بدون هم زیر بارون نمیرن

کاش!!!

 آدما هم یکم از کفشاشون یاد بگیرن .

 


شمع بذم محفل شاهان شدن ذوقی ندارد

ای خوش آن شمعی که روشن می کند ویرانه ای را

 


 

 

|+| نوشته شده توسط اقا محمد در جمعه دوم شهریور 1386  |
 شعر و عکس و......

  با خود عهد بستم بار ديگر كه تو را ديدم بگويم از تودلگيرم

ولي با ز تو را ديدم و گفتم بي تو مي ميرم


دفــــــــــــــتر عشق...


دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

**********

 

|+| نوشته شده توسط اقا محمد در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386  |
 شعر . عشق و عاشقی

    

 

گفتی برو                    گفتم به چشم

این بود کلام آخرین

 

گفتی خدا حافظ تو

گفتم همین ؟           گفتی همین

 

گریه نکردم پیش تو , با این که پرپر میزدم

با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم

 

بازی عشق تو رو جانانه باختم

مثل بازنده خوب مردانه باختم

همه ثروت من تهفه دریوش

نفسم بود که به تو شاهانه باختم

 

لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود

برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود

من مات ه مات از شطرنج عشق می آمدم

شاه مهره دل رفته بود من لاف بردن میزدم

قلعه دل , اسب غرور , لشکر تار و مار عشق

دادم به ناز رخ تو , این همه یادگار عشق

 

گفتی برو              گفتم به چشم

این بود کلام آخرین

 

گفتی خدا حافظ تو

گفتم همین ؟           گفتی همین.


                                            

  

صدایم ناله یه موج تنهاست

                                    دلم هم ناله با مرغان  دریاست

                                    یه موج عاشقم دریای دردم

                                     یه مجنونم که در مرداب غمهاست

                                     همه موجها پر از وجدو سرورن

                                    بمون ساحل که مجنون تو تنهاست

                                           ساحل با من بخند مثل یه عاشق

                                            چو بارون و گلهای شقایق

                                    بمون موج بمون موج بمون موج

                                                          ...


امشب دلم را که

                                    نفس های آخرش را می کشد

                                                کفن می پوشانم و برای سینه ام

                                                                                 تابوتی مملو از

                                                          نیلوفرهای پر پر شده می کشم!

                                           وبی آنکه مفهوم خاکستری را بدانی

                           برایت سیاه وسفید می نویسم.

                         وداع!

                           دل شکسته ام از شور عشق لبریز است

                                 و جان به طاعت استاد خود سحر خیز است

                                                           میان دست تو ای آبی زلال اندیش

                                                                   عطوفتی است که در شام سرد تب ریز است


                     

  می نویسم روی عکست می ذارم تو قــاب لحظه

         چشمـــای تــو دستای تو به یه دنیایــی می ارزه

              تو که نیستی کم می یارم با تو مـن گــل بهــارم

                 مهربــــونم مهربـــــونم تا ابــــد تو هستی یــــارم

                          تو چه باشی چه نباشی چشم من بارون می بـاره

                              اونقـدر دوستت دارم مـــن ،  به خـــدا قد ستــــــاره!!

                       نفســــهــات بــوی بهشته!ای تو پاک وآسمونـــی

               عطر گندمزارو داری به فرشتــــــه ها می مونــــی

         تو چشای من نگاه کـن من که از تو سیر نمی شه

    قول بده پیشم می مونی من که با تو پیر نمی شم

             

|+| نوشته شده توسط اقا محمد در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386  |
 
 
بالا